سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

دو ماهی میشد که دلم هوس زیارت شما را کرده بود آقا، اما جور نمیشد! اومدن مهمونا، گچ گرفتن پای مامان، نامزدی، آزمونهای پارسه، درس و... همه دست به دست هم داده بود تا من نتونم پیش شما بیام.

یادتونه فاصله تولد حضرت معصومه تا تولد شما بعد از اذان ظهر،  شبکه سه ارتباط مستقیم با حرمتون بر قرار میکرد. دقیقا همون موقعی که من برای نماز از اتاقم میومدم بیرون. تا می گفتن: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا. اشک منم سرازیر میشد. دست خودم نبود! بعدشم واسه اینکه کسی نبینه میرفتم تو اتاقم. خودتون میدونید بعدش چی میشد، دیگه گفتن نداره...

تولد شما که رفته بودم حرم برادرتون. امام زاده صالح خودمون میگم. غروب بود. ناقاره میزدن. بارون میومد. داشتم تو صحن راه میرفتم. سرم گرفتم بالا... یادتونه چی گفتم؟

تصمیم گرفتم برم مشهد. سهمیه اینترنتی بلیط پر شده بود. رفتم آژانس اونجا هم بلیط نداشت. دلم گرفت! گفتم چرا نمی طلبی؟ من که میخوام! چرا دعوتم نمیکنی؟ یادتونه چی تو دلم گفتم؟

نمیدونم چی شد. اومدن مهمون ها به تاخیر افتاد. نامزدی برگزار شد. استاد پارسه یه هفته کلاس تعطیل کرد.  تو این چند روز هتل برام رزرو شده و بلیطم تو دستم هستش ... یه جا برام گرفتن نزدیک باب الجواد. هر موقع از شب و روز که خواستم بتونم برم و بیام.

باز من چادر مشکیم سر میکنم. باب الجواد. اذن دخول. صحن رضوی. صحن جمهوری. گنبد طلا. پنجره فولاد... خدا میدونه تو این صحن به من چی میگذره... میشینم و خیره میشم به گنبد طلاش... 

 

اول ماه ذی الحجه و شب جمعه و من و امام رضا و دعای کمیل حضرت علی (ع)... 

 

میتونم بگم: 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

گر شوند آگه از اندیشه‏ء ما مغبچگان

بعدازین خرفه‏ء صوفی به گرو نستانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

 

اگر برگشتم که هیچ. اگر هم بر نگشتم که چه بهتر! حلالم کنید... J

 

دست افشان پای کوبان میروم...بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند...بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم...در پی لیلا رخی مجنون شوم

 

 

 

نیومده رفتیم...

 

زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو 


زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ

در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب


زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس

اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
ناپلئون

مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
رومن رولان

مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
کونته ورسیه

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
بردون

خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
رابیندرانات تاگور

هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
لرد بایرن

زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
گوته

منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمیشود
لامارتین

چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
ویلیام شکسپیر

هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر

زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
مارک تواین

هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
 جونسون

اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد
کمتر دچار گسست می شوند
ارد بزرگ

زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
اقبال لاهوری

آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،
تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
ابوفور

به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است، به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
میشله

 
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .  

آلفونس دوده 


کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند .  

دیسرائیلی

 

پی نوشت: 

*خوندن این متن با این آهنگ برای من لذت بخش بود. 

اول باید وارد صفحه پرشین بلاگ بشید بعد دانلود بزنید... یعنی اگه از نرم افزارهایی که برای افزایش سرعت دانلود استفاده میشه استفاده میکنید. اول کنسل کنید تا وارد صفحه اصلی بشین :دی

*کسی سراغ داره محصولات lady rose تو ایران کجا میفروشند. یعنی اگه کسی به من بگه از ته ته دلم من خوشحال کرده! جدی میگم! خیلی برام مهمه! حاضرم معادل خریدم هم بهش مژدگانی بدم! دیگه ببین چقدر برام مهمه!!

*میخوام تویتر بزارم تو وبلاگم. هل من ناصر ینصرنی؟  

*من در فیس بوک به اسم dina khanoom هستم. اگر هستید ادم کنید.

*پست های من یه طرف! عکس هاش یه طرف دیگه! عاشق نی نی هامم :دی

 

 

هوا سرد شده، پاییز است. وقتی بعد از کلاس های بعد از ظهر، باد و هیاهوی آسمان وسوسه ات می کند که به خانه نروی. دست هایت را در جیب می کنی و کنار خیابان قدم می زنی. آسمان ابری است، ابر ها در هم می شوند، باد به شدت خاک سطح خیابان را به صورتت میکشد، قطرات باران کف خیابان را نمناک کرده اند و بوی رطوبت در خیابان موج می زند. عینک آفتابی در یک روز ابری! مهم نیست هر چند نفری که از کنارت رد میشوند چیزی بگویند،  آنها نمیدانند در زیر این عینک چه میگذرد. چه خوب آبرو داری میکند این عینک... حواس تو از رهگذران اندک پیاده روی خیابان، از صدای آب جوی کنارش رها میشود... دیگر فاصله حافظ تا ونک برایت طولانی به نظر نمی رسد. میروی و میروی.... باد سرد نمناک بدنت را به درد آورده است. میخواهی حرفی بزنی، صدایت در نمی آید. در وجودت غرقی... گل نرگس! گل نرگس، حتی خاطراتت را هم میشکند... چشمان تو از تر شدن برق می افتد و بغض گلویت نفست را حبس می کند. گل نرگس! ... این وجود کوچک حساس چه رنگی به زندگی ات داده! ...  آسمان هم رعد و برق زد! و چه بارید! چه ظرافتی است در اندوه دلنشینی که دلتنگی بر همه وجودت می آفریند و چه مستانه چشمانت بر گونه هایت می بارند. چه حقیقت زیبایی... و اما انگشتانت نمی فهمند که آنچه در خود میکشند... 

باران می بارد؛ باران...

پرسیده بودید، چرا نمینویسم؟ 

ساعت ها رو به روی پنجره باز ارسال یادداشت ها، تمام حرف هایی را که می خواستم، آرام و بی صدا تعریف کردم ... گرمای نفسی را در پشت این دنیای مجازی درک کردید؟ احساس کردید تپش های یک قلب را...؟ برق چشمان سیاهی در تاریکی شب آشکار بود؟ حرارت وجودی قابل لمس بود؟ اگر درک کردید، آن من بودم و اگر درک نکردید... 

اگر از نزدیک دینا را دیده بودید میدانستید که زدن حرف های دلش برایش مشکل ترین کار دنیاست. همیشه تمام حرف هایش را لا به لای دستمال سرخ دلش میپیچد و در صندوقچه قلبش به امانت نگه میدارد. اما نمیداند این قلب تا به کجا تحمل حرفهای نگفته را دارد! هر چقدر دلت به وسعت دریا باشد، باز هم نیاز به ساحل را احساس میکنی...

سپاسگزارم از

کسانی که تولد یک سالگی دینایم را تبریک گفتند.

دوستانی که جویای احوالم بودند.

 و عزیزانی که در پست هایشان یادی از من کردند و خواستار دوباره نوشتنم شدند...

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>